صبح بزور بلند شدمبا اینکه نفس تنبلم بهم میگفت بخوابم، راه افتادم بعد مدتها با مترو برم دانشگاه وسط مسیر طبق انتظار دستشوییم گرفت و مجبور شدم سهروردی پیاده بشم، اومدم بالا از یکی پرسیدم بیرون ایستگاه کجا میتونم برم دستشویی؟ گفت همینجا به اتاق کنترل بگم اجازه میدن برم دستشویی، رفتم گفتم بهشون اوکی دادن، همینجوری که داشتم میرفتم توی جیب عقبم آتلو دید، برگشت گفت اون اسلحه است پشتت؟ درآوردم گفتم نه بابا اسلحه چیهخلاصه تا رفتم و اومدم پایین قطار بعدی اومد. ایستگاه تئاترشهر پیاده شدم با استرس رفتم اون خط که خوشبختانه قطار سریع اومد. مقصد بعدی شادمان که پیاده شدم توی تراکم جمعیت موندم و قطار بعدی قبل اینکه پام برسه به پله رفت. اعصابم خورد شد ولی خودمو کنترل کردم. خلاصه با کلی معطلی که از خط دو بعید بود قطار رسید و ایستگاه بعدیش پیاده شدم. تا جایی که میشد جنگی رفتم تو دانشگاه، موقعی که رسیدم آخرای کلاس شاملو بود. خوشبختانه مزاحمی هم نبود و گفتم بهش که اجازه بده پروژه رو مثل آدم انجام بدیم. موافقت شد و به کلاس ترمو هم رسیدم. بهش گفتم جلسه پیش بخاطر پام نتونستم بیام سر کلاس.روز جالبی بود ازین جهت که واقعا به خودم می بالم انقد خفن همه چیو جمع کردم بدون اینکه ریالی پول خرج بکنم. یچیز عجیبی بود اصلاارباب فقط خودم
برچسب:
نویسنده: الینا امینی
روزهایی که دوستانم در کنارم بودند، وقتی برای کنارِ هم بودن نداشتیم امروز که وقت داریم، دیگر کنار هم نیستیم
برچسب:
نویسنده: الینا امینی